هنر تمثيل در آثار ادبي
تمثيل ( Allegory)روايتي است که دو معنا دارد، معناي لفظي يا ظاهري که همانا خود قصه است و معناي استعاري که همانا کردارها يا اشخاصاند يا حتي موضوعهايي که معادلي تک به تک با آن روايت لفظي دارند. تمثيل غالبا دلالتهاي اخلاقي، فلسفي و سياسي مشخص و متمايزي دارد، که در پيکره نمادهايش جاي داده شده(1). در اين جا، روايتي که در لايه ظاهري بيان ميشود، همان معنايي نيست که راوي قصد دارد القاء کند. اين معنا در لايه ديگر، ناگفته و پنهان است. پس ميتوان لايه دوم را داستان «حقيقي» ناميد و ارزش تمثيل و در واقع بنياد آن در همين لايه قرار دارد. کشف لايه دوم البته زيرکي و خبرگي ميخواهد زيرا لايه ظاهري روايت، همان قدر ميتواند پنهانکننده معنا باشد که آشکارکننده آن.(2) در مثل ممکن است کساني که با صناعت ادبي تمثيل آشنا نيستند از خواندن قصه شغالي که در خم رنگ رفت تا تغيير ماهيت دهد و بعد ادعا کرد «طاووس باغ ذوالجلال است»، فکر کنند شغالي به آن نام و نشان بوده و سخن ميگفته، در حالي که غرض راوي داستان، به کلي چيز ديگري است و معنايي ديگر در نظر دارد.
در بن هر تمثيلي، تشبيه يا استعارهاي وجود دارد و تمثيل برحسب مقتضيات آنها به صورتي يکپارچه پرورانده ميشود.تمثيلهاي کوچک و بزرگي که در آثار ادبي آمده هم متنوع و هم بسيار آگاهکننده است و گاه، دراساس، جزء و رکن اصلي اثر است. بهرهگيري مولوي از تشبيه و تمثيل براي بيان مطالب دشوار از عناصر اصلي هنر قصهپردازي اوست.
بسياري از روايتهاي کليله و دمنه (از منابع مثنوي مولوي)، عطار و سعدي از جمله تمثيلهاي کوچکند اما منطقالطير (عطار)، سيرالعباد اليالمعاد(سنايي)، سلامان وابسال(جامي)، کمدي الهي (دانته) تمثيلهايي هستند بزرگ، ساختار اين منظومهها بر بنياد طرح و درونمايهاي واحد گذاشته شده اما در عمل، قصههاي کوتاه بسياري را در خود جاي داده است.
«منطقالطير» در مجموع، خود تمثيلي است بزرگ. شخصيتهاي مهم اين منظومه عبارتند از: سيمرغ، هدهد، بلبل، فاخته و پرندگان ديگر، که هر يک از آنها خصايصي دارند ويژه خود و نماينده صنفي از مردم يا نماد حالتي اخلاقياند. داستانهاي تمثيلي هميشه درباره سير و سلوک نيست و گاهي تقابل و تضاد باشندگان يا انديشهها را نشان ميدهد، در مثل تقابل انسان را در رويارويي با نيروي شر (ابليس، شيطان، اهريمن). در زمينه ماهيت و نحوه پيدايش و کارکرد نيروي شر (زيانکار) نظريههاي گوناگوني وجود دارد. در سطح واقعي، انسان همهي چيزهايي را که سبب هراس، ناتواني، آسيبديدگي او ميشود به صورت شر و بدي و در پيکره نيروي زيانکار ممثل ميکند و آنچه را که سبب آسودگي، آرامش، تندرستي و نيرومندي وي ميشود «نيک» ميداند. آنچه براي او مهم است «هماهنگي» و «تعادل» است و چون در اينجا سخن، از تعادل است، به ضرورت پاي «نظم» و «اندازه» کيفي به ميان ميآيد.
گورکي در رمان «شهر شيطان زرد» سرمايهداري و سرمايه داري آمريکا را بازنمون نيروهاي خودکامه، تاريکانديش، ثروتاندوزي و سرکوب، به نمايش درميآورد و کافکا جهاني را که باور دارد هدف وسيله را توجيه ميکند محکوم ميکند زيرا اگر اين ترتيب قاعده عمومي شود و ضرورت به جاي حقيقت بنشيند، به اين نتيجه ميتوان رسيد که نظم جهان برپايه «دروغ» استوار شده است. به هر حال در اين نظريهها، تضاد واقعي يا تضاد اخلاقي در کار است. در يک سو، نيروهاي نيکي قرار دارد و در سويي ديگر، نيروهاي بدي اما در افق زمان، تطور و فعليت يافتگي تاريخي واقعي و روابط آدميان، چنين جداساني و تضادي مشکلهاي زيادي به بار ميآورد. در مثل، قتل نفس در زندگاني عادي گناه، جرم و جنايت است اما در جنگها به سربازي که تعداد بيشتري از نيروي حريف را بکشد مدال و جايزه ميدهند. يا حضور تودههاي ميليوني در فضاي زندگاني شهري جديد براي عدهاي نشانه پيشرفت و آباداني است اما براي کساني مانند اورتهگاي گاست فيلسوف اسپانيايي، علامت آشوب و ويراني و حضوري شيطاني! حتي در روايتهاي باستاني نيز تضادها خود را به صورتي دشوار و مشکلآفرين نمايان ميکند. در مثل آدمي در همان زمان که روحي يزداني دارد، داراي جسمي شيطاني است. از سويي فرشته است و از سويي ديو، از فرشته و حيوان هر دو سرشته است و تا اسير تن است ناقص است و با شکستن و واگذاشتن تن است که ميتواند کاملتر شود (اين نظر گنوستيکهاست).
احتمال دارد که معناي نظريه «کامل شدن دوباره» موجود سقوط کرده در «جهتيابي» عرفاني روشنتر تفسير شده باشد، چرا که تماميت هستي آدمي يعني ساحت فراتر رفتن از حوزه شخصي که آدمي در «روشني شمالي»، در «خورشيد نيمه شب» تشخيص ميدهد، صرفاً حاصل جمع شرق و غرب، راست و چپ، آگاهي و ناخودآگاهي نيست. عروج «انسان نوراني» سبب ميشود که سايهها و تيرگيهاي چاهي که او در آن زنداني بود، به سوي خود آنها فروافکنده شود. هرمس، «سايه» (نفس مادي) خود را با خود نميبرد، آن را دور ميافکند زيرا او عروج ميکند و همزمان با آن «شهر ظالمان»، در هاويه فروميرود. برخي از تفسيرها انطباق «متقابلها» را در جايگاهي عرضه کردهاند که مکمل بودنها و تناقضها آشکارا و بدون تمايز زير عنوان اصل تضاد، يک کاسه شده است اما پذيرفتن تفسيرهايي از اين دست دشوار است. تأسف خوردن بر اينکه مسيحيت متمرکز بر عناصر نيکي و روشني و غفلت کامل از سويه تاريک «نفس» است، همان قدر اعتبار دارد که ارزيابي دين زرتشتي به همين صورت. اما «کامل شدن دوباره» چگونه ميتوانست مشتمل بر توافقي «جامعيت» مسيح و شيطان و اورمزد و اهريمن باشد. کساني که چنين امکاني را عرضه ميدارند از اين واقعيت غفلت ميکنند که حتي در عرصه فرمانروايي پيکرههاي روشنايي، نيروهاي شيطاني، همچنان فعال باقي ميمانند، در مثل، آن نيروهايي که ميکوشند از گريز «هرمس» از بن چاه و صعود او به «کنگره عرش» جلوگيري کنند و دقيقاً به همين دليل است که انسان ناچار است تأکيد کند رابطه مسيح و شيطان، اورمزد و اهريمن «نه کامل شدن دوباره» بلکه متناقض است. عناصر مکمل، نه عناصر متناقض، ميتوانند دوباره کامل شوند. (3)
طرفه اين جاست که بعضي عارفان از جمله حلاج و عينالقضات نيروي شيطاني را در کارها و تحولهاي جهاني و انساني کنار نگذاشتهاند و او را «نور سياه» نه شخصيتي ملعون و منفي و مطرود، دانستهاند. حلاج در اين تفسير پيشگام عينالقضات است و ميگويد خدا در ماجراي آفرينش آدم به همه فرشتگان از جمله به «ابليس» (مقربترين فرشته) فرمان داد آدم را سجده برند حال آنکه از پيش تقدير رفته بود که «ابليس» از اين کار سر پيچد و او که بر اين تقدير آگاه بود، لعنت و طرد از بهشت را بر خوشبختي و آسايش خود برتري داد. صورت روحاني ابليس را عينالقضات «نور ابليسي» مينامد که سياه است و به منزله زلف معشوق ازلي. پس هرگز حذ و خال بيزلف، ابرو و موي کمال ندارد. به اين ترتيب وجود ابليس در کار و بار جهان هستي، همان قدر لازم و مايه کمال است، که وجود پيامبر. اگر نورمحمدي مظهر صفات جمال، مهر، لطف و رحمت است، نور ابليسي نيز مظهر صفات جلالي است که به قهر خداوند تعلق دارد و اين شري که در آن خير (نيکي) نهفته است، چنانکه عارف با تحمل رنج و بلاي اسارت در عشق به وصل معشوق ميرسد و اين نيز «خير»ي است که در «شر» نهفته است. ايمان پنهان در دل، کفر است و آب حيات پنهان در ظلمات:(4)
کفر و ايمان بالاي عرش دو حجاب شدهاند ميان خدا و بنده، زيرا که مرد بايد نه کافر باشد و نه مسلمان، آنکه هنوز با کفر باشد و با ايمان هنوز در اين دو حجاب باشد و سالک منتهي جز در حجاب «کبرياء الله و ذاته» نباشد.(5)
از اين قرار، ابليس دو سيما دارد، از سويي عامل سقوط آدم است و حجاب بين او و خدا و از سويي ديگر، نشانه عشقي کم مانند به خدا. به گفته «عطار» قهر خدا بر او، او را از چشم عامه مردم پوشيده داشت. پس او حربهاي از قهر به دست گرفته تا روز و شب نااهلان را از رسيدن به حق بازدارد. اين منطق متناقض (ژاژ نما) از نيروي شر عنصري ميسازد مددکار نيروي نيک، حلاج، عينالقضات، عطار و روزبهان در کار دفاع از ابليس و «نور سياه» و مظهر صفات جلالي شمردن او نظر به بسط بينهايت قدرت خدا داشتهاند و نيز اين دفاع کنکاشي بوده است براي تفسير و توجيه شرور و مصايبي که در جهان و در زندگاني انسان ديده ميشود. سعدي با واقعبيني ويژه خود در دفاع از شيطان، راهحلي روانشناختي يافته است. او در حکايت منظوم خود، بر فرشته بودن شيطان تأکيد دارد:
| ندانم کجا ديدهام در کتاب |
| که ابليس را ديد شخصي به خواب |
|
به بالا صنوبر به ديدن چو حور |
|
چو خورشيدش از چهره ميتافت نور |
|
فرا رفت و گفت اين عجب اي توئي |
|
فرشته نباشد بدين نيکوئي |
|
تو کاين روي داري به حسن قمر |
| چرا در جهاني به زشتي سمر؟ |
شيطان مينالد و غريو برميآورد:
که اي نيک بخت اين نه شکل منست/و ليکن قلم در کف دشمن است(6)
مراد سعدي احتمالا نه دفاع از شيطان، بلکه توصيف روحيات آدميان است. آدمي مطلوب خود را عموما زيبا و خوب ميبيند و آنچه را که نميپسندد «نا به اندام»، «زشت» و «بد» ميشمارد. مخالف و دشمن هرچه و هر که باشد، ناپسنديده است و دوست و موافق خوب و مطلوب، چنانکه مخالفان ابليس، فرشته زيبارويي چون او را به صورت ديو درآوردهاند، و سيماي او را «زشت و تباه و دژم» بر ديوارها نقش کردهاند.
دنيا و جهان انساني ناآرام است. آفتهاي طبيعي مانند زمينلرزه، آتشفشان، سيل بيماري، جنگ و دغدغههاي هر روزينه و مرگ، آدمي را به تب و تاب ميافکند. از قرنها پيش، تلاشهاي بسيار هم براي رفع آفتها و مصايب و هم براي تفسير و توجيه آنها به کار رفته است. اما بسياري از مصايب هنوز برجاست و تفسير و توجيهها نيز ناکافي، باري، گمان ميرود که منطق متضادها بهتر توانسته است به دل مشکل رسوخ کند. به راستي آشوبها، دغدغهها و ويرانگريها را کساني بهتر گزارش کردهاند که «نهاد ناآرام جهان» را بازشناختهاند، کساني مانند يوحنا، دانته و گوته...
«مکاشفه» يوحنا، مطالعه عظيمي است درباره کار و بار و سرانجام آدمي و توصيف وقايع دهشتناکي که در آخر زمان روي ميدهد و اين درست چيزي است برخلاف آثار غنايي دلپذير و لطيف مانند «غزل غزلهاي سليمان». به گفته ويکتور هوگو:
بين مکاشفه يوحنا و غزل غزلهاي سليمان، پيوند ژرفي وجود دارد و هر يک از اين دو، فوران يگانه گنج احساس و انديشه است و قلب آنها کوه آتشفشاني است که گشوده ميشود و آتشفشاني ميکند.
از اين کوه، کبوتري به نام «غزل غزلها» بيرون ميآيد يا اژدهايي به نام «آپوکليپس». اين دو شعر ، دو قطب جذبه و هيجان، شور و شوق، ترس و وحشت است و در آنها دو مرز ناکرانمند روح به هم رسيدهاند. در «غزلها» جذبه عشق بيرون ميجهد و در «مکاشفه» وحشت برميخيزد و نگراني و دلهرهاي جاوداني از پرتگاه هراسانگيز با خود ميآورد. آيا در «فصل هفتم کتاب دانيال»، جوانهاي از «مکاشفه» وجود ندارد؟ از نظر «دانيال» امپراطوريها به حيوانات شباهت دارند. افسانه، دانيال و يوحنا هر دو را زير نفوظ قرار ميدهد. يکي از گودال «شيرها» قصه ميگويد و ديگري از ديگ بزرگ پر از روغن داغ و جوشان، داستان ميپردازد.(7)
در «مکاشفه» نيروي زيانکار دستاندرکار است، طوفاني عظيم درميگيرد و همه چيز را با خود ميبرد. ويراني، وحشت و سقوط طومار وجود آدمي را به هم ميپيچد. آدمي احساس ميکند در ورطه آشوب سقوط کرده و گرفتار نيرويي شده که آن را بازنميشناسد، پس آن را زير نام «شر» ممثل ميکند، بدان گونه که در منظومه «بهشت گمشده»ي ميلتون ميبينيم. درونمايه اصلي شعر ميلتون، نافرماني آدم است و از دست دادن بهشت. بنابراين آدمي تلاش ميکند علت اصلي سقوط خود را دريابد و در اين کنکاش و تلاش به مار، يا بهتر بگوييم به شيطان پنهان شده در کالبد مار ميرسد. شيطاني که عصيان ورزيد و گروهي از فرشتگان را با خود همراه کرد. پس خدا شيطان را از آسمان راند و او و لشکريانش به ورطهاي ژرف، به دوزخ و ظلمت مطلق (هاويه) سقوط کردند و در درياچهاي مشتعل و سوزان و در معرض برق و تندر قرار گرفتند و بيهوش شدند اما پس از مدتي شيطان به هوش آمد و با نايب خود درباره اين شوربختي به کنکاش پرداخت و سپس همه لشکريان خود را که بيهوش شده بودند، بيدار کرد تا براي نبرد آماده شوند و براي دست يافتن به حوزه آسماني حمله آورند.(8)
در اين جا، انگيزه اصلي شيطان، انتقام گرفتن است اما در آثار ديگر، او را به صورتي ديگر ميبينيم. شيطان در درام «فاوست» کسي است که با شور و شوق فراوان در پي کسب قدرت است، قدرت حکم راندن، قدرت پول و قدرت علم. در درام فاوست «کريستوفرمارلو» پيکرهاي از اين دست چه «تيمور لنگ» و «يهودي مالتا» باشد چه «فاوست» معرف تلاشي است که به فراسوي ظرفيت بشري يا دستکم به فراتر از حد و حدود توفيق ممکن او چنگ مياندازد. اين تلاش را در «مکبث» شکسپير در «کوه جادو»ي توماسمان و بويژه در اثر بزرگ گوته نيز، مشاهدهميکنيم. طرح داستان اين آثار نشان ميدهد که اين قهرمانان سرانجام شکست ميخورند و بايد شکست بخورند اما همچنانکه در همه تراژديهاي بزرگ ميبينيم، ارزش مبارزهاي که قهرمان معرف آن است عظيمتر از نيرويي است که او را درهم ميشکند.
فاوست در نسخه اصلي خود «استاد تئولوژي» است اما هر قدر در عرصه اين دانش پيشتر ميرود ناراضيتر ميشود و بيشتر ميخواهد، پس روح خود را به شيطان ميفروشد تا علم زيادي به دست آورد، بويژه علم جادو را و به همين سبب، ملعون ميشود. اين حکايت در اصل به زبان آلماني نوشتهشده و نام اصلي آن «داستان زندگاني لعنتبار و مرگ بالاستحقاق دکتر پوهان فاوستوس» بود. مارلو، اين روايت را به طرح نيرومند شور و شوق «دورهاي نوزائي هنرها و دانشها» به کسب علم، تبديل ميکند و آن را در برابر پافشاري قرون وسطي، بر رستگاري درمقام دلبستگي عمده و هدايت کننده فرد در زمين، قرار ميدهد. در روايت اصلي، رويدادهاي فرعي زيادي به صورت نمايش مضحک ) Farce( ديده ميشود. در اينجا، دانشمند جادوگر به مدد قدرت تازه به دست آورده، شعبدهبازيها ميکند. در درام«مارلو» نيز صحنههاي کميک نيز وجود دارد که معلوم نيست خود او نوشته يا از روايت اصلي اقتباس کردهاست. خواننده امروز، البته بايد بداند که براي مردم دوره قرون وسطي، شياطين واقعيت داشتند و گاهي «اشباح» ناميده ميشدند، و چنين است شبح هملت بزرگ درنمايشنامه شکسپير. فاوست در مثل قدرتي طلب ميکند تا به صورت «شبح» درآيد و نامريي شود و به اين طريق، برخي صفات وظواهر شيطاني را کسب ميکند، گرچه «روح بشري» او همچنان دستنخورده باقي ميماند. بعد «هلن» را که روحي بيش نيست تملک ميکند و با او ميآميزد و به اين ترتيب، مرتکب گناه ديوآساي آميزش با شياطين ميشود، گناهي که از آن توبه نميتوان کرد.(9)
گوته، همين درام را به صورت ژرفتر و گستردهتري بازسازي کرد. او درپيش درآمد کتاب شيطان (مفيستوفلس) را در پيشگاه الهي نشان ميدهد. شيطان در اين جا درباره وضع خود و آدميان سخن ميگويد و دلايلي براي انگيزه اصلي کردار خود، به ميان ميآورد. او اجازه داشتهاست آدميان را وسوسه کند و به ورطه گناه بيندازد و اکنون درباره اغواي دانشمند بزرگ، فاوست چک و چانه ميزند. خدا اجازه ميدهد «مفيستوفلس» به تلاش خود در اغواي فاوست ادامه دهد اما «مفيستو» بايد بداند که دراين تلاش، موفق نخواهدشد چرا که آدمي پارساتر و نفوذناپذيرتر از فاوست در کره زمين وجود ندارد.
ازسوي ديگر، فاوست که از علم و زندگاني زياد و طولاني بهرهاي نبرده و از لذات زندگاني، قطرهاي ننوشيده به اغواي شيطان تن درميدهد، روح خود را به او ميفروشد و به جواني، قدرت، منصب و لذت ميرسد. قدرت، پول، مناصب و لذات سرانجام «فاوست» را به ستوه ميآورد، گناه و بدکاري وجدانش را ميآزارد. عهد او با «مفيستو» اين بود که به نهايت قدرت و مقام برسد تا جايي که در اوج کاميابي بگويد «اي زمان درنگ کن و اي لحظه بپاي». اين لحظه طبعاً بيانکننده اين واقعيت خواهدبود که فاوست به اوج قدرت و لذت ممکن رسيده و خواستن بيشتر آنها، ممکن نخواهدبود و به اين ترتيب، شيطان ميتواند روح فاوست را بستاند و با خود به دوزخ برد. اما در اين عرصه نيز، شيطان شکست ميخورد. قهرمان شوربخت درام سرانجام به مدد دعاي «گرتچن» معشوقه مردهاش، و عنايت مادر مقدس از چنگال مفيستوفلس رهايي مييابد، گروهي از فرشتگان با آهنگهاي دلنواز آسماني، شيطان را خواب ميکنند و روح فاوست را با خود به آسمان ميبرند.(10)
تفکر درباره نيکي و بدي به صورت غامضي در آثار ويليام بليک به نمايش درآمدهاست. بليک نقاش، حکاک، شاعر و کارگر زحمتکش و هنرمندي بود که از رنج آدميان، بويژه از رنج کودکان عذاب ميکشيد. همدردي با رنجبران در او بسيار عميق بود و به همين دليل از انقلابهايي که ميبايست به رنج آدميان پايان دهند، استقبال ميکرد اما پس از اينکه از خونريزيها و تلاطمهاي انقلاب فرانسه آگاه شد، مانند بودلر و وردزورث از انقلاب رو برميگرداند. او نه به قدرت دنيوي باور داشت نه به واقعيت ماده و از انقلاب صنعتي و گسترش آن بيزار بود. دو دفتر اشعار وي «سرودهاي بيگناهي» (1787) و «سرودهاي تجربه» تباين بيگناهي و تجربه يعني دو حالت متضاد روح بشري را تصوير ميکند. در اشعار دفتر نخست، شاعر از عشق الهي و حس همدردي به وجد ميآيد و در دفتر دوم از قدرت يافتن شر و شيطان غمگين ميشود. رمزها و تمثيلهاي بليک، بسيار بغرنج و فهم معاني آنها دشوار است. برخي از اين رمزها، ابداع خود اوست و به همين دليل، بايد معاني آنها را با توجه به توضيح و تفسيرهاي خود او دريافت. باري، او تلاش دارد افسانه کاملي از گذشته، اکنون و آينده نوع انسان، تصنيف کند. بليک در آغاز آتش انقلاب همزمان خود را به عنوان قدرت پاککننده آدمي و عامل ممتاز رستگاري انسان و جهان تفسير ميکرد اما بعد در آثار او «روح شعلهور انقلاب» ) orc( جاي خود را به ) ios( داد که نمونه تخيل رويابين عارفانهاي است در جهاني سقوط کرده. چهار عنصر قدرتمندي که در امر انساني وجود دارد، وحدت کامل نميتوانند داشتهباشند. جز از طريق برادري عام آسماني يعني بليک طالب «انسان نوعي» و «آدميت» است درجهاني که تا اين اندازه به گناه و تجاوز آلوده شدهاست. او نه از «خداي فراسوي تجربه» بلکه از «انسان نوعي» آغاز ميکند. دراين روايت، «هبوط» نه دورافتادگي انسان از خدا، بلکه دورافتادگي او از «انسان نوعي» (انسان کامل) است. اين هبوط، سقوطي است درشقاق و اختلاف و دراين رويداد «گناه نخستين» همانا «منيت» (و خود بودگي) است يعني تلاش قطبي جدا شده از کليت به منظور اينکه «خود»ي باشد بينياز ازديگران. (11)
«بليک از راه پديدههاي مشهود به آن حالت والا که خود جاودانگي ميناميد، ميرسيد و احساس ميکرد که آزاد است عوالم جديد و زندهاي بيافريند. وي عارفي نبود که به طور رازورانه و با تلاش فراوان خدا را بجويد، بلکه مکاشفهگري بود که ميگفت:
روز و شب پيوسته درمحضر اويم/برنگرداند خدا رويش ز رويم
درميان همه رومانتيکها، بليک استوارترين انگارهها را درباره تخيل داراست تا به حدي که خود با اطمينان ميگويد:«تنها يک قدرت است که از انسان، شاعر ميسازد، تخيل يعني شهود الوهي، زيرا به گمان او، تخيل واقعيت را ميسازد و واقعيت چيزي نيست مگر فعل الهي نفس که از نيرو و شور مهارنشده آن سرچشمه ميگيرد. بليک به دنيايي آرماني و معنوي توجه دارد و ميکوشد آن را با ياري همه روانهاي ديگري که مطيع تخيلاند، برپا سازد. (12)
ازنظر او، افزوده بر «بهشت» سه حالت متوالي فروتر بودگي در جهان سقوط کرده وجود دارد: وضعيت شباني بيگناهي ساده و آرامشبخش بدون تصادم اضداد، حوزه «به وجودآمدن و از دنيا رفتن» يا عرصه تجربه مشترک بشري و عرصه عذاب و تضادهاي کشمکش کننده، و دوزخ ) Ulro( فروترين مرتبه يا عرصه عقلانيت خالي از شور و شوق، ظلم، نفي ايستا و «خود»ي جدا شدهاز ديگران. به نظراو دنياي سقوط کرده از دواير تاريخي خود ميگذرد و پيدرپي به «نجات» نزديک و از آن دور ميشود تا اينکه وسيله نجاتبخش (معادل تخيل بشري که به قوه در شاعر پيشگو، زنده و فعالترين است) در مکاشفهاي به نهايت رسد. برحسب نظر گاهي که او از «انسان نوعي» دارد، اين مکاشفه را به عنوان بازگشت به وضعيت اصلي تجزيه نشده يعني رستاخيز به سوي «وحدت» توصيف ميکند.
بليک در اين جا بيآنکه خود بداند، به نظر گاه بعضي از فيلسوفان معاصر آلماني نزديک شده است که ميگويند هبوط انسان يا بيماري فرهنگ مدرن در اساس وجهي است از تجريه روحي، وجهي از خود -بيگانگي و بيگانگي با جهان و با انسانهاي ديگر و اميد او به بهبود، در فراروند «کامل شدن دوباره» نهفته است.
باري شيطان به هر حال در هر زمان و در هر منطقهاي مانند بت عيار به رنگي نمايان ميشود، گاهي به صورت اغواگري، «بر صيصاي عابد» را ميفريبد، و زماني در کار «افزار، واره کردن» دنيا و درآوردن آن به «کميت»، ظاهر ميشود و زماني با اغواي آدمي به ثروت اندوزي و دستاندازي براي تصرف کره زمين، از خود-بيگانگي و دشمن آدمي با ديگران را فراهم ميآورد. در توصيف نيروي شر و تمثيل آن به صورت شيطان و اهريمن، شايد «موبي ديک» هرمان ملويل در عصر جديد از آثار ديگر ادبي ممتازتر و رمزآميز باشد. موبي ديک (وال سفيد) اثري است بغرنج که در آن سمبوليسم با روايتي رئاليستي به هم آميخته است. «وال سفيد» مظهر چه چيزي است که بدين سان توجه ناخدا آهاب را برميانگيزد. گمان ميرود که اين رمان تمثيلي بزرگ است درباره ماهيت نيک و بد و قدرت اراده در مقابله با تقدير و جدال هميشگي انسان و جهان.يونگ به همين دليل «موبي ديک» را بزرگترين رمان آمريکا ميداند. پژوهشگران مردمشناسي و سمبوليسم کوشيدهاند براي معاني چند لايه اين رمان، مفتاحي کهن الگويانه بيابند وبه اين نتيجه رسيدهاند که اين مفتاح در اساطير باستاني و بويژه در افسانههاي مردم پولينزي نهفته است که ملويل جوان در زمان خدمت دريانوردي خود در جنوب اقيانوس آرام به اين جزاير اعزام شده بود. شهرت آغازين او به عنوان نويسنده نيز تا حدودي با اين شايعه ارتباط داشت که ميگفتند وي يک ماه در ميان آدمخوران «تايپي» زندگاني کرده است. گرايش به بدويت ملويل اصالت دارد و مانند بدويت گروي احساساتي روسو نيست چرا که ملويل برخي نمونههاي نوعي اساطيري خاور دور يا نمادهاي حياتي را به خوبي دريافت کرده و سپس آنها را به صورت الگو و نمونه شخصي ( Auto- type) درآورده است. «وال سفيد» همجوشي و ترکيب الگوي نوعي و الگوي شخصي است. در همه اساطير خاور زمين، تصوير «ماهي بزرگ» در تمام نماد آفرينش و حيات الوهي تکرار ميشود. در آيين هند و در مثل «نهنگ» يک ( Aratar) يعني تجسدالهي ويشنو دانسته ميشود، و محافظتکنندهاي که همه هستيهاي برهما را در خود جاي داده است. (توجه کنيد که در فرادهش مسيحيت، مسيح ماهيگير معرفي ميشود.) افزوده بر اين ميتوان گفت که «سفيدي» کهن الگوي الوهيت فراگير ناپيمودني است يعني «نشانه سفيد خداي همه هستي هايي که همه نامهايي خاوري مانند بهگواد، برهما- خداي تضاد بيپايان را پديد آورده است. ملويل اين دو کهن الگو يعني ماهي بزرگ يا وال و سفيدي را در شيوه ساختن نمادي که (نمونه شخصي) خود ترکيب کرد. خود او به تفاوت و اختلافهاي رنگ سفيد (وحشت، مرموز، پاکي) در فصل «سفيدي وال» اشاره ميکند و همچنين توضيحاتي به دست ميدهد درباره اغفالگري مرموز و قدرت ترسناکي که به موبي ديک بسته است.
به اين ترتيب، موبي ديک «ابهامي است نامبهم»، آهاب يعني هيولاي عقل خود و جاشوان خود را نابود ميکند چرا که در اجبار ديوانه وارش براي فهم رمز هميشگي و پيمايش ناپذير خلقت «به سوي حجاب قدس سرهاسرار هستي[ نيزه ميافکند. تنها از اين گروه، اسماعيل راوي داستان نجات مييابد زيرا به واسطه نفوذ کامل شاهزاده پولينزيايي اين شيوه ابتدايي پذيرش رمز و راز الهي بدون چون و چرا کردن و دشمني را آموخته است.